تبليغاتX
دل دریایی


دل دریایی

تنهای تنهایم........من ، خلوت و اشک چندیست هم خانه ایم........


امشب باز به رسم گذشته اشک می ریزم و با ستاره ، همان ستاره


که به یادت برگزیده ام سخن می گویم. اگرچه خسته و شکسته ام اما......


ولی باز هم می ایستم تا اینبار نیز بشکند.................


قاصدکی میگذرد و یادت را دوباره به همراه می آورد و باز یکباره بغضم


میشکند و دلم......بیچاره دلم..........اینبار نیز در خود میشکنم..........


دلم میگیرد از اشکهایم که میریزند ، حرفهایم که ناگفته می ماند


و از غم که غصه هایم سنگین است و آماده باریدن......


دیگر دارد یادم میرود نام او که برایش می بارم..........


همراه با اشکهایم میخندم خنده ای تلخ که چه معصومانه به دل بهانه گیرم


دروغ میگویم و چه معصومانه تر باور میکند و این آتشی است بر جانم........


دیگر امشب جایی برای تبسمهای دروغین نیست  و آشکارا هق هق


میزنم و میشنوند قاصدکها و گلها ..............


قاصدک بغضش را فرو میبرد و میرود گویی او نیز میخواهد برود نزد خدا تا


برای دلم دعا کند و شبنم برقی میزند و از گل فرو می غلتد......


امشب بغضهایم بس سنگین اند و هق هق هایم دلتنگ بودنت...........


ولی افسوس که دیگر نیستی و افسوس......................

نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 16:2 توسط مریم| |

به گوش دل ندا آمد که یار دلربا آمد


به درد ما دوا آمد رضا آمد رضا آمد


خدا داد آنچه را وعده بشد در ماه ذیقعده


که آمد بهترین بنده رضا آمد رضا آمد


بباید مفرشی از نور ز تار گیسوان حور


که آمد قبله ی منظور رضا آمد رضا آمد


فروغ زهره ی زهرا ز نجمه تافت بر دنیا


که خورشید جهان آرا رضا آمد رضا آمد


زمین رفت و بهشت آمد که زیبا جای زشت آمد


گل مینو سرشت آمد رضا آمد رضا آمد


چو عیسی میکند احیا چو موسی با ید بیضا


ز نسل حیدر و زهرا رضا آمد رضا آمد


به دانش تالی حیدر به عصمت وارث مادر


ولایش عین پیغمبر رضا آمد رضا آمد


پناه انس و جان است این امام مهربان است این


شفیع شیعیان است این رضا آمد رضا آمد


از غصه ی دوران دلت را منصرف گردان


بگو با چهره ی خندان رضا آمد رضا آمد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 12:29 توسط مریم| |

هراس کهنه ای دارم ........سرم گنگ و دلم خسته است.........


امیدم نیست دیگر با تو بودن را........


من امشب اشک می ریزم.........دلم با یاد تو آواز می خواند..........


ولی راهی نمی بینم به سوی عطر گیسویت..........


سحر شد باز یاد تو سکوت سرد دیشب را برایم ارمغان آورد...........


تو گفتی دوستم داری ولی چشمان تو حرف دگر دارد............


تمام حرف چشمانت همین یک نکته را حاکیست..............


دل اینجا نیست..................


امان از چشم هر چیزی که در دل باشد او بی پرده می گوید............


رضایم شادی زیبای چشمان سیاه توست..............


من اینجا در اتاقم.............نه من اینجا در خیالم 


عکس زیبای تو را در پیش رو دارم و با عکست تمام


گفتنی ها مو  به مو گفتم..............


امان از من.......... امان از من.............چه عاشق میشم گاهی............


قلم هم خسته از این غم نوشته هاست..................


یقین دارم مرا دردی است..................


گمانم درد عاشقی باشد..........


ولی نه عشق دیگر نیست............که دیگر نیست لیلایی و من مجنون تنهایم......


همان تنهای سرگردان شهر دور رویایم...............


امان از من ..............امان از من.......................


چه تنها میشوم گاهی.................


مرا حرفی است.............اما نه..............نفهمیدی و دیگر نیست................


خداحافظ دگر دیر است...................


 


نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 16:38 توسط مریم| |

وای محراب علی مقتل خونین علی است                سبب قتل علی عدل علی دین علی است

 

کعبه زادی که بجز بیت خدا خانه نداشت             آخرین جای علی جای نخستین علی است

 

گفت در سجده ی خود (( فزت و رب الکعبه))        حسرتی تلخ درین گفته ی شیرین علی است

 

حالتی خوبتر از سجده نباشد به نماز                 این چنین کشته شدن حالت دیرین علی است

 

آسمان نظرش نامتناهی که به شب                   اشک مهنت زدگان زهره و پروین علی است

 

داد خواهی که پناه همه مظلومان اوست               شادی غمزدگان مایه ی تسکین علی است

 

ناشناسی که کشد بار یتیمان بر دوش                  ماه شبگرد انیس دل غمگین علی است

 

آنکه از یاد فقیران شده بی تاب و قرار                     آیت لطف خدا چشم جهان بین علی است

 

از حسین و حسنش عرش خدا زینت یافت               عصمت زینب او زینت و آذین علی است

 

ماتم پر غم حیدر پدر عاشوراست                           کربلا صحنه ای از مقتل خونین علی است

 

در شب قتل علی داد خدا قرآن را                            ثقل قرآن عوض وزنه ی سنگین علی است

 

گرید و سوزد و آرام گذارد چون شمع                      تا سحر زینب کبری که به بالین علی است

 

گر ولای علی و آل علی را داری                                 عملی کن که مورد تحسین علی است


                                                     التماس دعا

نوشته شده در چهارشنبه هجدهم شهریور 1388ساعت 18:6 توسط مریم| |

چرخ ازین ماتم گریبانش سحرگاهان شکافت

 

یا قفس بشکست یا دیواره زندان شکافت

 

شد علی از غم رها (( فزت و رب الکعبه)) گفت

 

((ابن ملجم)) چون که فرق بهترین انسان شکافت

 

بر همان جایی که (( عمروعبدود)) شمشیر زد

 

دست (( اشقی الاشقیا )) زد ضربتی بر آن شکافت

 

ز آن علی گویم چو قرآن را به روی سر نهم

 

چون سر قرآن ناطق در شب قرآن شکافت

 

وای ازین ضربت که بر فرق علی آمد فرود

 

گشت ویران رکن تقوی پایه ی ایمان شکافت

 

این همان ضربت که اول سینه ی زهرا شکست

 

تیر گشت و مجتبی را پیکر بی جان شکافت

 

این همان ضربت که شد سنگ جفا در کربلا

 

ز آن جبین انور سالار مظلومان شکافت

 

این همان ضربت که اکبر را به خاک و خون کشید

 

قلب ثار الله را از حسرت جانان شکافت

 

این همان ضربت که شد تیری به دست حرمله

 

پس گلوی اصغر عطشان از آن پیکان شکافت

 

این همان ضربت که آخر شد عمودی آهنین

 

فرق سقا را با لب عطشان شکافت

 

                                             التماس دعا

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 18:32 توسط مریم| |

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

 

من می شناختم او را.........نام تو را همیشه به لب داشت

 

حتی در حال احتضار..........

 

آن دل شکسته ی عاشق بی نام و نشان.................

 

روزی اگر به سراغ من آمد به او بگو

 

هر روز پای پنجره غمگین نشسته بود و گفتگو نمی کرد......

 

جز با درخت سرو...........در باغ کوچک همسایه........

 

شبها در کارگاه خیال خویش تصویری از بلندی اندام می کشید و در تصویرش

 

تصویر تو بلندترین سرو باغ را تحقیر کرده بود...........

 

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو

 

او پاک زیست...........پاکتر از چشمه های نور...........

 

همچون زلال اشک.....................یا چون زلال قطره ی باران به نوبهار........

 

به او بگو

 

آن کوه استقامت.............آن کوه استوار............

 

وقتی به یاد تو بود می گریست.........آری.............. می گریست..............

 

روزی اگر سراغ من آ‌مد به او بگو

 

او آرزوی دیدن رویت را

                               

حتی برای لحظه ای از عمر خویش داشت

 

اما برای دیدن تو چشم خویش را

 

آن در سرشک غوطه ور را...................آن چشم پاک را..............

 

پنداشت آلوده است و لایق دیدار یار نیست............

نوشته شده در جمعه ششم شهریور 1388ساعت 19:45 توسط مریم| |

انسانیت از آن رو فقیر است که کانون های کیهانی

 

را نمیشناسد...........

 

عشق بخشیدن را فراموش کرده و راه گدایی را

 

پیش گرفته است..............

 

عاشقان حقیقی امپراطوران عالم بخشش اند..........

 

آن ها کاسه به دست نمی گیرند و محبت گدایی نمی کنند...........

 

بخشش در برابر خواهش و تقاضا نیکوست...........

 

اما بخشش از روی بصیرت بی آنکه خواهشی در میان باشد نیکوتر

 

است برای کریمان و گشاده دستان جستجو برای یافتن

 

کسی که بستاند لذت بخش تر از نفس بخشش است

 

نوشته شده در دوشنبه دوم شهریور 1388ساعت 17:58 توسط مریم| |

گرفتار این نفس عماره ام

 

نظر کن خدایا که بیچاره ام

 

چو هستی به هر کار یا رب قدیر

 

رها کن ز بند هوس این اسیر

 

من آن بنده ی خوار و شرمنده ام

 

که بر بارگاهت پناهنده ام

 

نگردد اگر لطف تو یار من

 

نباشد به غیر از خطا کار من

 

چو مسئول باشد خدایا دلم

 

ازین دل گرفتار صد مشکلم

 

ز چشم و ز گوشم چو گردد سوال

 

ندارم به جز حسرت و انفعال

 

به رسواییم وای فردای من

 

گواهی دهد جمله اعضای من

 

خدایا به هنگامه رستخیز

 

به زهرا قسم آبرویم مریز

 

 

 

نوشته شده در جمعه سی ام مرداد 1388ساعت 17:39 توسط مریم| |

سهراب گفتی چشمها را باید شست

 

شستم ...........

 

ولی.........

 

گفتی جور دیگر باید دید............

 

دیدم...............

 

ولی................

 

گفتی زیر باران باید رفت.................

 

رفتم...................

 

ولی.................

 

او نه چشمهای خیسم را دید................

 

نه نگاه دیگرم را...........

 

هیچ کدام را ندید.................

 

فقط در زیر باران با طعنه ای خندید و گفت:

 

دیوانه باران زده......................

 

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 12:12 توسط مریم| |

چرا دیگر نمی تابی به این دریای طوفانی؟

هوا سرد است و خورشیدم نگو در بند و زندانی

نگو دریا نمی بارد که من از گریه لبریزم

و در هر قطره اشکم که می ریزد تو پنهانی

سفر کردند ماهی ها از این دریای یخ بسته

تو تابستان من بودی شدم دیگر زمستانی

(( تو در من آتشی هستی که خاموشت نخواهم کرد))

خودت این را به من گفتی ولی حالا گریزانی

من از هر مرغ دریایی نشانی از تو می خواهم

که می گویند عاشق شد مگر این را نمی دانی

و در آن لحظه امواجی مرا بر صخره می کوبد

تنم آهسته می سوزد در اندوه پشیمانی

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 14:28 توسط مریم| |

کسی که در فکر زندگی خودش باشد آن را گم می کند و کسی که به خاطر دیگران

 

زندگی را فراموش کرده به دست می آورد

 

عمر آن قدر زیاد نیست که نصف آن صرف دشمنی و کینه جویی شود

 

به آنچه اتفاق می افتد اهمیتی ندهید بکوشید تا همیشه آنچه که هستید باشید

 

هیچ گاه تمام رازهایت را برای دیگران بازگو نکن چون فقط در این صورت همیشه

 

آسوده خاطر خواهی بود

 

خوشبختی زندگی را نمی توان به عاریت گرفت یا خریداری کرد باید سخت کوشید

 

تا به شرایط خوب زندگی با معنویت رسید

 

بدی کردن مانند دریایی است طوفانی که در برابر هوای خوب سر تعظیم فرود می آورد

 

 

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 18:37 توسط مریم| |

تو را می خوانم و تو را صدا می کنم

صدای الامانم را می شنو ی که چقدر بلند است

چون که این فریاد بلنداز درون پر التهابم می جوشد

یاد و بوی تو سر آغاز هر سخنو شیرینی هر نوشته

و لذت هر عاشق است

کوچکی ام را ببین و پناهم ده

مرا از قید گناه آزاد کن و حلقه نوکری ات را از گردنم باز مکن

وقتی که به آسمان نگاه میکنم هیبتی نورانی می بینم

که به سوی خاک می آید

ذره ذره وجودم صدای پایت را می شنود و می دانم

که آمدنت به دست خود ماست

ما که ادعا می کنیم منتظرت هستیم  و چه سخت است

اگر ادعای ما تهی شوداز غم فراغ تو.......

و چه پوچ می شود ادعایی که در آن نباشد شور رسیدن به رکاب

پس ای مهمان آسمانیخدا غبار از دل هایمان می زداییم

و فرش احساسمان را زیر قدوم مبارکت پهن می کنیم

تا شما در ویرانکده دلمان پاگذاری و مرا از قید

و بند حقارت و پستی در آوری و به سوی خلوص

و معنویت سوق دهی ........

هستی ام با تمام هستیم..............

با تمام وجودم دوستت دارم ای یوسف زهرا و پناه شیعیان.........

اللهم عجل لولیک الفرج

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت 13:20 توسط مریم| |

توی پست مرز گمگشته نوشتم که ادامه مطلب رو

در پست های بعدی مینویسم حالا ادامه مطلب:

آهان راستی یادم نره یه عده که بهشون میگن

متفکر و روانشناس بر این عقیده اند که این

آدمهایی که اینقدر دنبال مدن یا یه جورایی میان بیرون

کمبود دارن حالا تو هر چی میتونن کمبود داشته باشن...

بابا بنده ی خدا سالم بودن عقلتو با این ادا و اصولات زیر

سوال بردن باز هم نمی خوای فکر کنی...........؟؟؟!!!

نه نه......!! عصبانی نشو.......!!اصلا" نمی خوام بگم

چکار بکن یا چکار نکنفقط می خوام بگم فکر کنی......فکر....

چیه؟ زیاد حرف زدم ولی چیز بدرد بخوری نگفتم؟؟؟؟؟؟؟؟

خوب جون ما یه کم صبر کن بقیه اش رو بخون اونا بدرد

بخوراشن.......

                                     بدرد بخورها

این اسمو فقط به خاطر تو گذاشتم و گرنه: "گفتگوی صمیمانه"

ممکنه یکی از سوالات شما این باشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا جوونا باید حجاب داشته باشن یا اصلا" چرا بیشتر

تاکید شده زنان حفظ حجاب کنند؟

در جواب شما باید گفت که از نظر روانشناسی ثابت شده

که تحریک پذیری مرد در برابر محرکهای بصری بسیار بیشتر از

دیگر محرکات است در صورتی که زن در برابر محرکات

لمسی حساسیت بیشتری دارد........

از این رو خصلت مرد چشم چرانی و خصلت زن خود آرایی است...

رسول اکرم(ص) به عنوان پیام آور دین برای حضور موثر و

فعال زنان در جامعه پیشنهاد حضور زن در عرصه های

عمومی با رعایت حجاب را مطرح کنند.........

چرا که دین مبین اسلام مایل است زنان در جامعه همانند

مردان حضور فعال داشته باشند  و از سویی

 در این مسیر ذره ای از ارزشهای انسانی آنها کاسته نشود...

تدبیر دین برای رسیدن به چنین مقصود والایی جز این نیست

که در جامعه میان زن و مرد حریمی قائل شود تا با

وجود چنین حریمی  محیط های حضور زن و مرد

تنها میدان فعالیت های علمی و فرهنگی و اجتماعی

آنان گردد و از هر گونه بهره برداری منفی از چنین زنی جلوگیری

شود....

به طور مثال حضور حضرت زهرا سلام الله نشانه ی امکان

پذیر بودن این تدبیر است........

حضرت زهرا سلام الله در نهایت عفاف و تقوا و عزت و

وقار و حفظ حریم به ایفای تمامی این نقش ها پرداخت

ایشان خود را با عذر فساد در جامعه در خانه نشینی

محدو.د و محکوم نکردند و از طرفی به بهانه حضور در اجتماع

و انجام فعالیت های سیاسی و اجتماعی به حرمت زن

و حریم خانواده آسیب نرساندند.......

شاید بگی این حرفها چه ربطی به مد داره!!!!!!

الان ربطش رو میگم...............

ربطش اینه که ما فکر میکنیم نمیشه با حجاب بود

اما شیک پوشید یا نمیشه با حجاب بود اما

رو مد هم بود...............

به خاطر همین حجاب یا به طور واضح تر

پوشش مناسب رو فدای مد می کنیم و از آنجا که مدها

هم پوشش کامل نیستند پس ضررهایی دارن.......

چرا که پیامبر (ص) فرمودند:

میان خود و حرام پرده ای از حلال قرار دهید کسی که این

گونه عمل کند عرض ( آبرو) و دین خود را نجات داده

و کسی که در محدوده ی حلال نزدیک به حرام اقامت کند

مانند کسی است که کنار آتش نشسته و نزدیک است در آن بیفتد....

در کل یعنی اینکه ما مرزی برای حجاب با مد قائل نیستیم

اما مسئله مهم اینه که پیامبر (ص) روی یک نکته ی مهم

تاکید داشته اند ایشان پوشیدن لباس دشمنان رو ناپسند

می شمردند و از آنجایی که بسیاری از مدها هم برگرفته

از پوشش کشورهای بیگانه است باعث می شود

که هویت دینی و ملی یک ملت نابود شود...

اما اینکه لباس دشمنان چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟

۱) لباس هایی که انسان را انگشت نما میکند.........

۲)لباس هایی که تحریک پذیر است............

۳) لباس های نازک.............

متاسفانه تمامی این لباس ها در کشور عزیز ما وجود دارد

و از همه بدتر پوشش نوع دوم است و

آن لباس های اندامی و کوتاه و تنگ است............

((چه برای آقایان و چه برای خانمها)) که اسلام مردم را به شدت از

پوشیدن این نوع لباس ها نهی کرده ولی آنچه که عده ای از جوانان

را به پوشیدن این لباس ها ترغیب می کند

 دو عنصر مهم جهل و هوس است که هوس خود را پشت

واژه ی کلیشه ای و نخ نمای با کلاس بودن پنهان کرده

و کمتر کسی جز یک فکر آزاده به آن توجه می کند........

البته سوء تفاهم نشه ها در اینکه شما اهل

تفکرید هیچ مشکلی نیست...........

چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خیلی برات نوشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

این ها رو بذار به حساب علاقه ای که بهت دارم

بذار یه مطلبی برات بگم و خلاص.........

اگر نومشته ام رو خوب خوانده باشی

تو حرفهام گفتم حفظ حریم...........حرمت زن...........

گفتم حجاب باعث می شه حریمت حفظ بشه.............

البته اینو من نمیگم اینو کتابی میگه که می دونم

خیلی دوستش داری پیامبری میگه که گاهی دیدم تسبیح

دستت برای خودش و اهل بیتش درود می فرستی.......

حالا اینکه چرا زن مسلمان حرمت داره علتش اینه که وقتی

با آیات و دستورات دینی برای زن مسلمان

 حرمت ایجاد شد دیگر کسی حق نداره به حریم زن مسلمان

داخل شود........

متوجه شدی چی میگم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

یعنی زن مسلمانی که به دستورات قرآن و پیشوایان دینی عمل می کند

حرمت داره و دارای احترام زیادی است از این رو نگاه کردن به زنان بر مرد

مسلمان حرام است.................

منظورم از این همه حرفا اینه که اسلام برات خیلی

احترام قائله پس قدر خودت رو بدون..........

از ما گفتن بود............

خواه پند گیر خواه ملال

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم مرداد 1388ساعت 13:17 توسط مریم| |

عشق در جوش میشود امشب

عقل مدهوش میشود امشب

بحر غفران و چشمه ی رحمت

باز در جوش میشود امشب

دل من در هوای دیدن دوست

خانه بر دوش میشود امشب

عالم از پرتو جمال حسین

پرنیان پوش میشود امشب

خانه ی مصطفی زبال ملک

همه مفروش میشود امشب

تا به روز حساب فطروس را

کی فراموش میشود امشب

کز دل و جان عزیز فاطمه را

حلقه بر گوش میشود امشب

نه عجب گویم ار به اهل جهیم

نار خاموش میشود امشب

که ز میلاد سیدالشهداء

نیش ها نوش میشود امشب

تا ملک بشنود سرود مرا

سر و پا گوش میشود امشب

میوه ی باغ سرمدی است حسین

گل سرخ محمدی است حسین

          السلام علیک یا ابا عبدالله الحسین

نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 18:25 توسط مریم| |

مکه امشب غرق شور دیگریست

آسمان روشن ز نور دیگریست

شب بود آبستن رازی بزرگ

در حجاب مکه اعجازی بزرگ

سر بسوی کوه و سحرا میکشد

انتظار صبح فردا میکشد

پای تا سر شوق و سر تا پا نگاه

شاهد مردی که می آید زراه

راد مردی کو بود خیر الوری

آفتابی کان بتابد از حرا

ساحت غار حرا عرش نماز

گلشن بشکفتن گلهای راز

محفل انس خلیل دیگر است

کو حبیب و از خلیل اولی تراست

آن مبارک صحنه طور ایزدیست

جلوه گاه عشق و نور احمدیست

چون شود گرم مناجات و دعا

گم شود در جزبه ی عشق خدا

آیدش در جلوه نور کردگار

و زمیان نور بانگی آشکار

کای محمد ای رسول ما بخوان

خیز و باسم ربک  الاعلی بخوان

کن سخن آغاز از رب الفلق

آنکه انسان آفریده از علق

تو رسول استی و قرآنت کتاب

انبیا چون انجم و تو آفتاب

احمد امی لقب لب باز کرد

با منادی هم ندا آواز کرد

شد دلش آئینه رب و دود

خواند از این آیات هر رازی که بود

روح عالم جان گرفت از جان وحی

شد دهانش چشمه ی جوشان وحی

صبح رویش مطلع الانوار شد

سینه ی او مخزن الاسرار شد

در حرا فرمان حریت گرفت

وز خدا تاج عبودیت گرفت

بنده ی حق محرم درگاه شد

ابن عبدالله عبدالله شد

از عبادت با خدا همراز گشت

در میان انبیا ممتاز گشت

ای محمد ای بزرگ رهبران

عقل اول آخر پیغمبران

ای رخت در محفل توحید شمع

حسن و لطف و عدل و رحمت در تو جمع

ناسخ هر دو دین و آئین دین توست

مکتب عدل و شرف آئین توست

ای وجودت رحمة للعالمین

فیض عامت شامل مستضعفین

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم تیر 1388ساعت 16:32 توسط مریم| |

 تو روزی آمدی و گره دادی دلم را با دل سرشار از عشقت

 

پس از چندی سوالی داشتی, نمیدانم چرا کتمان آن کردی

 

و هر دفعه به من گفتی " دگر شاید...., دگر شاید......"

 

و من پرسان شدم از روی سرخت, این سخنها, تکه گفتنها چه معنی میدهد؟

 

و تو با آن نگاه حاکی از شرمت, به من گفتی : خداحافظ

 

وغم بر قلب من همچون فشنگی درد وارد کرد ولی چیزی نگفتم

 

و نگاهت شاهد سکوتم بود

 

و باز گفتی : " دگر رفتم... "

 

و من گفتم : " اگر رفتی, دگر تا عمر دارم داغدار رفتنت هستم

 

اگر رفتی تو را هرشب با های های گریه ام بیدار خواهم کرد

 

اگر رفتی درون پیله تنهایی و اندوه می مانم

 

برای طفل غمگین دلم لالایی دلگیر میخوانم "

 

پس از چندی لبت را هم گشودی و بهانه آوردی که :

 

 " میخواهم دگر زحمت به روی تو عمرأ نباشد "

 

و من گفتم : " اگر زحمت به این گویند,

 

 من هستم و تا عمری برایم هست

 

خواهم داشت این زحمت "

 

به چشمان پر از اشکم نگه کردی و گفتی : " میخواهم.........

 

و من فهمیدم که تو آن یار هر روزی نبودی

 

ولی باز به حرمت عشقت خاموش گشتم

 

و تو رفتی و بعد از رفتنت چشمان من شاهد باران و سیلی شد چه رویایی!!!

 

وجودم همچو شیپوری به فریاد آمد وسر داد :

 

چرا با من خداحافظ؟؟؟ 

 

تو که رفتی دگر دنیا برایم شد جهنم

 

بر درد هجرانت بنالیدم و سر دادم سرود مبهمی از درد تنهایی

 

و  بعد از آن سکوت مرگ و نومیدی

 

اشکم شد روان سوی ساحل گونه

 

" چرا با من خداحافظ  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم تیر 1388ساعت 16:32 توسط مریم| |

خیلی به سر و وضعش

 

 می رسید

 

 همش جلوی آینه بود

 

که نکنه

 

سر و وضعش نامرتب

 

 باشه اینقدر تو

 

 

این زمینه اوضاعش

 

 بی ریخت

 

شده بود که هر

 

 کی ندونه 

 

 فکر میکنه یه جورایی

 

 کمبود داره

 

اصلا" آرامش نداشت

 

 همه ی فکر و

 

ذکرش این بودکه:

 

این لباسو بخره...

 

این کفشو بخره....

 

اینجا بره

 

 

 

 های کلاسه....

 

 

اونجا نره

 

 

 

 

بی کلاسه!!!

 

 

 

امروز

 

 

یه مدل لباس

 

بپوشه...

 

 

فردا یه مدل

 

 

دیگه...

 

مدام سرش

 

 

تو ماهواره

 

 

بود که ببینه

 

 

چی مد شده

 

 

و بره

 

 

به بقیه بگه

 

 

تا همه بهش

 

بگن:

 

بابا کارش خیلی

 

درسته...

 

 خیلی

 

اطلاعاتش

 

 بالاست...

 

اما چه فایده

 

 که اینا

 

اطلاعات نیست

 

 بلکه

 

ضایعاته...

 

عملی کردن

 

برنامه هاییه

 

عده ای که

 

شب و روز

 

 نقشه میکشن

 

که چه جوری

 

 منو تو رو

 

 به پوچی برسون.

 

به خاطر همین

 

 هدف

 

جذابیت درس

 

 میکنن

 

مثلا" مد فصل میارن:

 

یه

 

فصل مدزرد

                                                                یه فصل مد بنفش

                                                       یه فصل مدصورتی

 

یا یه چند وقت

 

 مدل موی

 

فشن رو بورسه...

 

یا یه چند

 

 وقت دیگه

 

تیفوسی...!!!!!!!!!

 

تازه بدتر از

 

 اونا مدلهای

 

شیطان پرستیه

 

 که

 

چندوقتیه وارد

 

بازار شده

 

این مدا دست

 

به دست

 

جوونا و نوجوونا

 

 میچرخه

 

البته خیلیهاشونم

 

نمیدونن که

 

 

 اینا مدلهای

 

 

شیطان پرستیه

 

 

 تا میای

 

 

بهش بگی:

 

 

که بابا چرا فکر

 

 

 نمیکنی

 

 

این مدل لباسا

 

 

 

این وسایل تزئینی.

 

این مدل موها

 

 

از کجا میاد

 

 

با چه هدفی

 

 وارد بازار

 

میشه...

 

یه قیافه ای

 

به خودش

 

میگیره و میگه:

 

ایش من

 

اصلا" به کسی

 

اجازه

 

نمیدم که بهم

 

 

امر و نهی

 

 

کنه که چکار کنم

 

 

یا چکار

 

 

نکنم!!!؟؟؟

 

دوباره یه تکونی

 

 به

 

خودش میده و

 

میگه

 

بعدش هم جوون

 

 باید

 

جوونی کنه.

 

اینجاست که

 

باید بهش گفت:

 

اتفاقا"

 

این تویی که

 

 به

 

دیگران اجازه میدی

 

 تا بهت

 

امر و نهی کنن.

 

می پرسی چه

 

طور؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

معلومه دیگه اون

 

 آنخ ماهو خبیث

 

 نقشه

 

میکشه و دستور

 

صادر میکنه.

 

 کچل های

 

دیگه اجرا میکنن...

 

خیلی ها

 

 هم از روی

 

سادگیو به اسم

 

کلاس و

 

این چیزا

 

خواسته های 

 

 

اونها رو عملی

 

میکن...  خیلی

 

 خستت نکنم.

 

بذار توی این عصر

 

که عصر اطلاعاته

 

منم یه خبر

 

بدم...

 

خبر...........خبر.........

 

عصر عصر مرگ

 

سلیقه هاست...

 

چی شد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

بله درست شنیدی

 

مرگ سلیقه ها...

 

چون همه

 

جوونا و نوجوونا

 

چه میدونم

 

 بزرگترها

 

(البته بعضی

 

 هاشون)

 

 

 

گوششون رو دادن

 

 

به

 

 

این آنخ ماهو خبیث

 

 

 اونم

 

 

برا این که بت خودش

 

 

رو

 

 

برنده کنه...

 

 

روز به روز مد وارد

 

 

بازار

 

 

میکنه تا این

 

 

جوونای

 

 

فعال و با استعداد

 

 

ما رو

 

 

از رسیدن به

 

 

کمالات

 

 

انسانی دور کنه...

 

 

 

جمله رو حال کردی

 

 

و از اونجایی

 

 

 هم که عصر

 

 

مرگ سلیقه هاست

 

 

هیشکی به سلیقه

 

خودش

 

 

اهمیت

 

 نمیده

 

 

فقط میره بازار

 

 

 ببینه چی

 

 

مد شده

 

اونو بخره

 

 البته

 

 هستن

 

کسانی که

 

هنوز کاملا"

 

تسخیر نشدن و

 

به سلیقه

 

 خودشون

 

اهمیت میدن

 

 و اگر مد با

 

سلیقه اونا

 

جور نباشه

 

خوب نمیخرن..

 

.اما باز هم

 

نمیشه

 

 ندید گرفت......

 

 

 

ولی بعضی ها

 

دیگه مثل

 

زن آقا منصور

 

فقط

 

براشون مهمه

 

 که

 

خیلی کلاس

 

داشته

 

باشه.............

 

اما دیگه به

 

 این فکر

 

نمیکنه که بابا

 

 این

 

پوشش یه

 

 بچه مسلمون

 

نیست اونم

 

 یه بچه

 

شیعه...

 

آ‌خه شاید

 

نمیدونن که

 

 امام صادق (ع)

 

فرمودند:

 

خدا به یکی از

 

پیامبرانش

 

 وحی کردکه

 

به موءمنین بگو

 

در لباس...

 

خوراک...

 

روش دشمنان خدا

 

 رو سر مشق

 

 نسازند

 

که اگر چنین کنند

 

 آنان

 

هم دشمن خدا

 

محسوب

 

میشوند))

 

حالا بیا اینا رو

 

بهشون بگو

 

میدونی چی

 

جواب

 

میگیری؟؟؟

 

بهت میگن اصلا"

 

 تو چه

 

کاره ای؟؟؟؟؟؟؟

 

میدونم دیگه...

 

آهان

 

راستی یادم نره

 

 یه عده

 

که بهشون میگن

 

 متفکر

 

و روانشناس

 

 بر این

 

عقیده اند که این

 

 آدمها یی که: 

 

 اینقدر دنبال مدن...

 

یا یه جورایی

 

 میان

 

بیرون...............

 

کمبود دارن....

 

 حالا تو هر

 

چی میتونن

 

 کمبود

 

داشته باشن

 

(داشتی حرفو)

 

            ادامه این مطلب رو تو پست بعدی مینویسم

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ--ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

از همه دوستانی که (به دلیل آغاز امتحانات دانشگاه همه چیز تعطیل)

 

 دیر به کامنتهاشون جواب دادم عذر خواهی

 

میکنم... موفق باشید

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 11:11 توسط مریم| |

  

 خانه و زادگاه تو بیت خداست

 

          یا علی(ع)

 

چهره ی دلگشای تو قبله نماست

 

          یا علی(ع)

 

زمزمه ی ولایتت سوره ی مومنون بود

 

روز نخست بر لبت ذکر خداست

 

          یا علی(ع)

 

بر دهن تو مصطفی(ص)

 

بوسه زد از تبسمت

 

خنده ی تو شکوفه ی

 

عشق و صفاست

 

          یا علی (ع)

 

رحمت حق ولای تو

 

یاور تو خدای تو

 

هر که ز حق جدا شود

 

از تو جداست

 

           یا علی (ع)

 

ذکر خدا خدای تو

 

اشک تو ناله های تو

 

سوز دل و صفای تو

 

روح دعاست

 

            یا علی (ع)

 

التماس دعا

 

نوشته شده در یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت 11:31 توسط مریم| |

موفق بن احمر به سند از رسول خدا (ص) روایت کرده

که فرموده سوگند به خداییکه جانم بدست او

است روز قیامت بنده ای از جای خود حرکت نکند تا

خداوند چهار چیز از او پرسش کند .

۱) عمرش را در چه تمام کرده است.

۲)بدنش را در چه مندرس ساخته.

۳)داراییش را از کجا آورده و در چه صرف کرده.

۴)از دوستی ما اهلبیت(ع)

عمربن الخطاب گفت یا رسول الله (ص) نشانه ی محبت شما بعد از تو

چیست؟

رسول خدا (ص) دست بر سر علی (ع) گذاشت و فرمود دوستی پس از

من دوستی اینست.

 

برکات ولایت اهلبیت بی حساب است:

همین قدر بدانید میزان بزرگی هر شخص ولایت او است نسبت به این

خانواده.

فرمود به خدا سوگند نور امام در قلب اهل ایمان روشنتر است از نور آفتاب

در وسط آسمان بزرگترین تیر شهابی که شیطان را رد میکند همان نور

 ولایت است.

به برکت این خانواده کار شخص به جایی می رسد که دیگر شیطان

 نمی تواند نزدیکش بشود که اگر نزدیکش بشود مصروع می گردد.

 

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 21:25 توسط مریم| |

سلام ای عدالت سبز...

سلام ای عشق...ای انتظار...ای آسمانی...

آقا جان سلام...

میخواهم برایت درد و دل کنم می خواهم از دلتنگیهایم برایت بنویسم...

می خواهم از این روز ها و شب های خاکستری برایت بنویسم...

آقا جان گوش می کنی؟

می خواهم از این هم انتظار برایت حرف بزنم...

میخواهم بگویم دیگر خسته ام...

دیگر از این دنیا از این آدم های کاغذی سخت دلشکسته ام...

کجایی؟

کجایی تا بیایی و انتظارم را پایان دهی..

ای بهانه حیات کائنات...                                     ای تمام هستی زمین...

نیم نگاهی به این منتظران ظهورت بنماکه فریادرسی جز تو ندارند...

ای تنها باقیمانده خدا...تعجیل کن که زمین سخت در بی نفسی است...

ای آخرین پیغام سبز نگاه کن که چگونه دیوارهای ظلم بدون محابا بالا می روند و این

ستمدیدگانند که محتاج دستان تو می باشند تا که از این حصار نجات یابند...

پس بشتاب ای روح آفرینش...

زمین دلم را بگیر و آن را از فتنه زمان حفظ فرما و مملو از عشق خود کن...

عشقی که زنجیرهای تملق را پاره کند و از زمین وابستگی ها رهایم سازد و بال پرواز تا اوج

آسمان آزادگی را مرحمت فرماید...

نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 10:53 توسط مریم| |

اگر تو نبودی کدام واژه مرا تا عروج ما میبرد؟

اگر تو نبودی سلام را که به لبخند پاسخش می داد؟

نگاه منتظرم راه را بر که می بست؟

ز پشت پنجره چشمان من که را می جست؟

اگر تو نبودی

فضای خاطره ام عطر یاد که را داشت؟

کدام واژه به جای تو ورد لب می شد؟

اگر تو نبودی دل غمیده را چه کس می برد؟

کدام خنده مرا جان تازه می داد؟

کدام شرم نجیبانه آتشم می زد؟

کدام بغض غریبانه گریه سر می داد؟

اگر تو نبودی به شوغ که آغاز می توانستم؟

به کوی که پرواز می توانستم؟

تو را به جان سپیده تو را به سوسن و شبنم تو را به ساقه ی گندم تو را به سوره ی مریم تو را به

نازکی خواب یک بنفشه ی زیبا ... تو را به بارش باران.....تو را به پاکی کوثر...تو را به

شبنم بیتاب...تو را به رویش نیلوفرانه در مهتاب.......تو را به جان شقایق...تو را به لاله تبدار

تو را به گرمی آتش... تو رت به لحظه ی دیدار...تو را به هق هق آرام و بی صدا سوگند...

بمان...!!!

بمان که گر تو بمانی بهار خواهد ماند...

بمان که گر تو بمانی هزار خواهد خواند...

بمان بهانه ی بودن...بمان دلیل سرودن...بمان امید شکفتن...

بمان که گر تو بمانی دوباره خواهم خواند....... برای باور فردا شبانه خواهم خواند...

بمان که من به شوق بودن با تو به آفتاب روشن فردا سلام خواهم داد...

بمان که گر تو بمانی امید خواهد ماند...

                            

نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388ساعت 17:6 توسط مریم| |

سلام این داستان رو از روی برد دانشگاه خواندم چون ازش خوشم اومد به طور خلاصه اینجا مینویسم:

یک روز برای نماز صبح شخصی از خواب بیدار میشود و برای رفتن به مسجد آماده می شود. ناگهان چیزی که در مسیر شخص بود باعث افتادن او به روی زمین می شود و لباس هایش کثیف می شوند او از روی زمین بلند شده و پس از تکان دادن لباس هایش به منزل بر می گردد و لباس هایش را عوض کرده و دوباره راهی مسجد می شود که  باز هم در همان نقطه شخص روی زمین می افتد و لباس هایش کثیف می شود او از روی زمین بلند شده و پس از تکان دادن لباسش به منزل رفته و لباس تمیز دیگری را می پوشد و راهی مسجد می شود... 

برای بار سوم که در مسیر بود در راه به مردی برخورد می کند که با داشتن فانوسی در دست به سمت او می آید...

مرد به او می گوید دیدم که تو دو بار در این راه به زمین خوردی و باز هم برگشتی فانوس برایت آوردم که مسیرت روشن شود ...

هنگامی که به در مسجد می رسند شخص به مرد فانوس به دست تعارف میکند که داخل مسجد شود ولی مرد تعارف او را نمیپذیرد و پس از چندین تعارف باز هم  مرد راضی نمی شود که داخل مسجد شود...

بعد از اینکه شخص از مرد فانوس به دست خواست خود را معرفی کند او در پاسخ به او گفت:

من شیطان هستم که دو بار باعث شدم که تو به زمین بخوری و می خواستم که تو  پس از بازگشت به خانه از رفتن به مسجد منصرف شوی اما تو منصرف نشدی و هر بار با اشتیاق بیشتر برای رفتن به مسجد آماده می شدی...

برای بار اول که به خانه رفتی و برگشتی خداوند همه گناهان تو را بخشید و برای بار دوم که به خانه رفتی و پس از عوض کردن لباس هایت عازم مسجد شدی خداوند گناهان خانواده تو را هم بخشید و من هم برای بار سوم که در راه مسجد آمدی برایت فانوس آوردم که چیزی باعث به زمین خوردنت نشود که اگر این بار بازمی گشتی خداوند اینبار گناهان همه ی مردم روستا را به خاطر تو می بخشید...

         چقدر خدا مهربونه ما چه جوری جواب مهربونی خدا رو بدیم؟؟؟

آه از آن ماه مسافر که نیامد خبرش

                            او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش

رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم

                        ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش

دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست

                         مردم از شوق خدایا برسان زودترش

می پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال

                        کاش می بود من دلشده را بال و پرش

گر چه امروز مرا کشت و نیامد به سرم

                       کاش فردا به سر خاک من افتد گذرش

                                              

 

نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 19:59 توسط مریم| |

خدایا سوختم آغوش وا کن                                      ز دام رنج و غم هایم رها کن

دری بگشا ز رحمت سوختم من                                 دو چشمان بس بر این در دوختم من

تو را سوگند بر مهر درخشان                                       به صبح روشن و لبهای خندان

به سیمرغ و صفای کوهسارت                                  پرستو پیک زیبای بهارت

به طوفانهای خشم آگین پاییز                                   به دلهایی که از عشقند لبریز

خدای شب به چشمان گهر بار                                   به یارب یارب مرغان بیدار

به زیبا دختر زرینه مویت                                           که از دریا شتابان است سویت

به چشمانش که مستی می دهد جان                     به لبخندش که دل می گیرد آسان

به شبنم اشک چشمان ستاره                                به غمهایی که دارم بی شماره

به فریاد شکسته در گلو ها                                       به دلهای خروشان ز آرزوها

خدای شب به شبهای سیاهت                                  به ره گم کردگان بی پناهت

به خورشید و به ماه و آسمانها                                  سبکباران راه کهکشانها

به چهر زرد یاران بی پناهان                                     به زیبا یان مخمور بهشتی

به عشقی کز ازل بر ما نوشتی                                دری بگشا ز رحمت سوختم من

                                      دو چشمان بس بر این در دوختم من

                                       جهان و زندگی یکسر همه دوست

                                        ز من نامی به من باقی همه اوست      

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 17:58 توسط مریم| |

 

View Full Size Image

اندوه بزرگ ستم بر دوش نحیف ضعفا سنگینی می کند... انسان امروز گرفتار ( جنتلمن های جاهلی) است که در پس پرده ای زیبا اما دروغین به اسارت همنوع می اندیشند و رهایی خویش را در بندی بودن دیگران یافته اند! اینک آدمها تنها شده اند و تن ها از درد به تنگنای مرگ رسیده اند!

زمین نیز از نابسامانی نااهلان،گداخته،طاقت از کف داده و بی تاب حضور اوست........

اکنون بوستان بشر طالب شکوفه ی نرگسی است که طراوت روح و ریحان و شمیم گلهای محمدی را به ارمغان آورد . اینک قرون متمادی گذشته است و انسان ـ این زندانی بزرگ خاک- هر روز بیش از پیش ، ظلم و ستم ، خرابی و درد را تجربه می کند...

آری......................

کاسه ی صبر سبوکشان لبریز لبریز است.

و ما

دیری است که بی شکیب دیدار توایم...

ای آفتاب اطمینان!

روشنایی جهان

روزها در انتظار دیدارت شب می شوند

و شبها ، مالامال عذاب است............

                                            **********************

اما...................

مژده ای دل که مسیحا نفسی می آید

دل سرشار از پرتو تولای آن مهر درخشان و دست طلب به سوی قبله ی دلهاست.

ای روشنگر ، هستی را بیفروز..........

ای فروغ آفتاب هدایت ، بتاب....................

و ای ناخدای کشتی نجات بازا......................

و من می دانم ای حبیب که از آن سوی سپیده به طبابت دلهای شکسته می آیی.آن روز که بیایی ، شاخه های شکسته التیام یافته و غنچه ها در مقدمت شکوفا می شوند و درختان بی ثمر به بار خواهند نشست...

ای مظهر لطف، چند شکیبایی؟

بیا......

و آشوب را از دل مشتاقان بستان و پاداش انتظارت را با دیدارت عطا کن...

                                      بیا که دنیا در انتظار توست

بیا و بوستان بشر را که مشتاق شکوفه ی نرگس است با طراوت روح و ریحان و شمیم گلهای محمدی عطر آگین کن.......

من می دانم که می آیی............ می دانم می آیی.................

می آیی و عطش عدالت خواهان را با جرعه های ناب عدالت سیراب می کنی

و خستگی ستمدیدگان را در حریم وصالت به آسایش می سپاری و آنگاه عشق، هستی را نثارت می کند.

می دانم که می آیی و روح را از اسارت تن ها می رهانی...........

ای هر چه خروش در آبشار متانت غرق.........

و اسارت ، در آسمان آزادگی ات ، پرواز.................

و ظلم ، در محراب عدالتت داد...

آقا ، هستی فدایت باد..........

بیا

    که

          اگر

                نیایی

                         در انتظار دیدارت

                                              شقایق ها ، نشکفته پرپر می شوند.............

  

 

View Full Size Image

نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت 18:55 توسط مریم| |

امروز شکوه عشقت پیمانم را شکست... امروز غم دوریت عهدم را پایان کرد...

آری دوباره گریستم برای تو...

چرا که عزیزی عزیز...

نمی دانی چقدر از زندگی متنفرم از روزگار گریزانم.لعنت به تو..........نفرین به تو ای زندگی ای روزگار........

آنگاه که در ورطه ی غم و تنهایی غرق بودم نگاهت کشتی نجاتم شد........ دستانت پناه قلبم شد.......

آن روز برایم یادآور عزیزم بودی و از همان بود که عزیزم شدی......عزیزم..........

اما هیچ گاه گمان نمی بردم که تیغ زمانه تو را از من بگیرد.....

می دانی.........؟

نه تو نمی دانی که چقدر دوستت داشتم...

تو نمی دانی که در پناه قلبت می آسودم..........

در پناه شانه هایت می گریستم......

نه تو نمی دانی چه می نویسم.....

من ایمان  دارم که عشق گفتنی نیست .... که عشق حس کردنی است...آن هم در اعماق دل...

تو می دانی چرا از زندگی گریزانم؟ متنفرم؟ می دانی ؟

نه نمی دانی...

چون همیشه عزیزانم را از من جدا کرده ........

گویی در قابی سفید با قلبی سیاه از دور نگاهم می کرد با لبان فریب به رویم می خندید من هم به رویش می

خندیدم  اما نه با فریب...       با صداقت ...                            با پاکی...

چرا که در پناه تو سیاهان را هم سپید می دیدم.

اما امروز او را می بینم که با باوری سیاه به سویم می شتابد

به سویت می دوم اما هر چه می دوم از من دورتر می گردی در اعماق سیاهی ها گمت می کنم

دیگر چراغ سپید عشق او هم نمی تواند به یاریم بیاید

چرا که تو رفته ای....رفته

تو گریخته ای ...گریخته

میدانی با چه؟ اسب زمان  

شبرنگ مرگ در وجودم ریخته می شود مرگ من تدریجی است ... تدریجی می میرم...

به زودی و به زودی زود...

نه ....

من مدتهاست که مرده ام مدتهاست...

ای کاش در زیر تازیانه خودت جان می دادم .......

ای کاش با دشنه ی جنایت از پا می افتادم...

اما هیچ گاه آزرده خاطرت نمی ساختم

ای کاش می مردم اما هیچ گاه غم آلودت نمی کردم

می دانی؟

من ظالمم ظالمی مظلوم نما اما به عشقت قسم که هیچ گاه طاقت ظلمت را نداشتم...

ظالمم...

ظالمی که در مقابل ظلمت به زانو در آمدم...

دوست ندارم از شکوه عشقت بنویسم نه...

چرا که قلم از شکوه عشقت در دستانم خرد می شود و برگ های کاغذ می شکنند ...

پس ببین من چطور مدتها سنگینی عشقت را تحمل کردم...

ببین و بنگر به ظالمی که مدتها عذابت داد...

مرا ببخش به صفای دلت...

مرا ببخش به شکوه نگاهت...

مرا ببخش به بلندای نامت...

ای روزگار...

او هدیه ای بود برای من تنها برای من...

هدیه ای از عشق و صفا...

او برای من بود نه برای دیگری

او تنها از آن من بود ...

تو با دستان سیاه و پلید او را از من ربودی از سیاهی محض من در این ظلمت به خورشیدی چون او دل  بسته

بودم...

چرا................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

چرا......................؟؟؟؟؟؟؟



نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم اسفند 1387ساعت 13:11 توسط مریم| |

می دانم چرا نمی آیی...؟

چون هنوز قامت خمیده ی ما نشکسته....

می دانم چرا نمی آیی...؟

چون فریادهای به فلک کشیده ی ما مرغان مهاجر را از سفر کردن منصرف نکرده............

آمدنت بهانه ای بزرگتر می خواهد.....!

بهانه ی ما را که زیاد هم کوچک نیست بزرگ بپندار و بیا!

هر صبح جمعه آسمان به امید آمدنت آفتابی می شود و شب از غصه ی نیامدنت اشک می ریزد...

اشک های آسمان را می بینی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

اگر دیدی آسمان دیگر نمی بارد بدان داغی آفتابش برای سوختن از فراغ توست.

                       یا مهدی ادرکنی عجل علی ظهورک

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 14:53 توسط مریم| |

مادر موسی چو موسی را به نیل                               در فکند از گفته رب جلیل

خود ز ساحل کرد با حسرت نگاه                                  گفت کی فرزند خرد بی گناه

گر فراموشت کند لطف خدای                        چون رهی زین کشتی بی ناخدای

گر نیارد ایزد پاکت به یاد                               آب خاکت را دهد ناگه بباد

وحی آمد کاین چه فکر باطل است                    رهرو ما اینک اندر منزل است

پرده ی شک را برانداز از میان                         تاببینی سودکردی یا زیان

ما گرفتیم آنچه را انداختی                             دست حق را دیدی و نشناختی

در تو تنها عشق مهر مادریست                       شیوه ی ما عدل و بنده پروریست

نیست بازی کار حق خود را مباز                      آنچه بردیم از تو باز آریم باز

سطح آب از گاهوارش خوشتر است             دایه اش سیلاب و موجش مادر است

رودها از خود نه طغیان میکنند                    آنچه میگوییم ما آن میکنند

ما به دریا حکم طوفان میدهیم                   ما به سیل و موج فرمان میدهیم

نسبت نسیان به ذات حق مده                  بار کفر است این به دوش خود منه

به که برگردی به ما بسپاریش                     کی تو از ما دوست تر میداریش

نقش هستی نقشی از ایوان ماست            خاک و باد و آب سرگردان ماست

قطره ای کز جویباری میرود                         از پی انجام کاری میرود

ما بسی گم گشته باز آورده ایم                     ما بسی بی توشه را پرورده ایم

میهمان ماست هرکس بینواست                   آشنا با ماست چون بی آشناست

ما بخوانیم ارچه ما را رد کنند                     عیب پوشیها کنیم ار بد کنند

کشتئی ز آسیب موجی هولناک                  رفت وقتی سوی غرقاب هلاک

تند بادی کرد سیرش را تباه                        روزگار اهل کشتی شد سیاه

طاقتی در لنگر و سکان نماند                       قوتی در دست کشتیبان نماند 

هر چه بود از مال و مردم آب برد                       زان گروه رفته طفلی ماند خرد 

طفل مسکین چون کبوتر پر گرفت                     بحر را چون دامن مادر گرفت

موجش اول وهله چون طومار کرد                       تند باد اندیشه پیکار کرد

بحر را گفتم دگر طوفان مکن                              این بنای شوق را ویران مکن

در میان مستمندان فرق نیست                         این غریق خرد بهر غرق نیست

صخره را گفتم مکن با او ستیز                          قطره را گفتم بدان جانب مریز

امر دادم باد را کان شیر خوار                            گیرد از دریا گذارد در کنار

سنگ را گفتم به زیرش نرم شو                         برف را گفتم که آب گرم شو

صبح را گفتم به رویش خنده کن                      نور را گفتم دلش را زنده کن

لاله را گفتم که نزدیکش بروی                        ژاله را گفتم که رخسارش بشوی

رنج را گفتم که صبرش اندک است                    اشک را گفتم مکاهش کودک است

گرگ را گفتم تن خردش مدر                            دزد را گفتم گلوبندش مبر

بخت را گفتم جهانداریش ده                           هوش را گفتم که هوشیاریش ده

تیرگیها را نمودم روشنی                               ترسها را جمله کردم ایمنی

ایمنی دیدند و نا ایمن شدند                            دوستی کردم مرا دشمن شدند

کارها کردند اما پست و زشت                           ساختند آینه ها اما ز خشت

تا که خود بشناختند از راه چاه                          چاهها کندند مردم را براه

روشنیها خواستند اما ز دود                                قصرها افراشتند اما به رود

جامها لبریز کردند از فساد                                   رشته ها رشتند در دوک عناد

درسها خواندند اما درس عار                                اسبها راندند اما بی فسار 

دیوها کردند دربان و وکیل                                    در چه محضر محضر حی جلیل

سجده ها کردند بر هر سنگ و خار                    در چه معبد معبد یزدان پاک

از تنور خود پسندی شد بلند                            شعله کردارهای ناپسند

وارهاندیم آم غریق بی نوا                               تا رهید از مرگ شد صید هوی

آخر آن نور تجلی دود شد                                آم یتیم بی گنه نمرود شد

رزمجویی کرد با چون من کسی                      خواست یاری از عقاب و کرکسی

کردمش با مهربانیها بزرگ                              شد بزرگ و تیره دل تر شد ز گرگ

خواست تا لاف خداوندی زند                            برج و باروی خدا را بشکند

رای بد زد گشت پست و تیره رای                    سرکشی کردو فکندیمش ز پای

پشه ای را حکم فرمودم که خیز                        خاکش اندر دیده ی خود بین بریز

تا نماند باد عجبش در دماغ                              تیرگی را نام نگذارد چراغ

آنکه با نمرود این احسان کند                         ظلم کی با موسی عمران کند

                                     پروین اعتصامی

نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم اسفند 1387ساعت 18:34 توسط مریم| |

تو گره از دستانم بر گشوده ای خنده بر لبانم نشانده ای دل کوچکم را چنان وسعت داده ای که صحراهای

همه ی جهان را با سر انگشتانی از مهربانی تقدیمت می کنم.

در خلوت قلبم خانه کرده ای و با صدای خاموشیم سخن گفته ای و با این همه هنوز از چشمان اشتیاقم

دوری. آنگاه که تو را می سرایم فقط عاشقی بیش نیستم.

آنگاه که برای اولین بار نوای عشق را برایم سر دادی کبوتری بودم بر اوج آسمانها............

صدای ملیحت هر لحظه گوشم را نوازش داد و در رویاهای خود آنچنان غرق شدم که انگار به جای اشک

گل شادی از چشمانم می چکید.

کم کم با صدای تو آشنا شدم ولی همه چیز را می خواستم به فراموشی بگیرم. 

قدمهای تو محکمه ی دلم را می لرزاند و من را محکوم به عشق تو می کرد.

نمی دانم که بودی که اینگونه زندگی بی ماجرای من را به تلاطم انداختی و چگونه به گلهای پژمرده ی

دلم طراوت دادی.

 

نوشته شده در یکشنبه یازدهم اسفند 1387ساعت 14:49 توسط مریم| |

                                                    گل بی عیب                            

بلبلی گفت سحر با گل سرخ                          کاین همه خار به گرد تو چراست

گل خوش بوی و نکویی چو ترا                       همنشین بودن با خار خطاست

هر که پیوند تو جویدخوار است                   هر که نزدیک تو آید رسواست

حاجب قصر تو هر روز خصی است              به سر کوی تو هر شب غوغاست

ما تو را سیر ندیدیم دمی                        خار دیدیم همی از چپ و راست

عاشقان در همه جا ننشینند                        خلوت انس وثاق تو کجاست

گل سرخی و نپرسی که چرا                 خار در مهد تو در نشو و نماست

گفت زیبایی گل را مستای                      زانکه یکدم خوش و یکدم زیباست

آن خوشی کز تو گریزد چه خوشی است        آن صفایی که نماند چه صفاست

ناگزیر است گل از صحبت خار                    چمن و باغ به فرمان قضاست

ما شکفتیم که بژمرده شویم                  گل سرخی که دو شب ماند گیاست

عاقبت خوارتر از خار شود                       این گل تازه که محبوب شماست

رو گلی جوی که همواره خوش است           باغ تحقیق از این باغ جداست

این چنین خواسته ی بیغش را                       ز دکان دگری باید خواست

ما چو رفتیم گل دیگر هست                         ذات حق بی خلل و بی همتاست

همه را کشتی نسیان کشتی است                همه را راه به دریای فناست

چه توان داشت جز این چشم ز دهر              چه توان کرد فلک بی برواست

ز ترازوی قضا شکوه مکن                       که ز وزن همه کس خواهد کاست

ره آن پوی که پیدایش ازوست               لیک با این همه خود ناپیداست

نتوان گفت که خار از چه دمید                    خار را نیز در این باغ بهاست

چرخ با هر که نشاندت منشین                    هر چه را خواجه روا دید رواست

بنده ی شایسته تنهایی نیست                  حق تعالی و تقدس تنهاست

گهر معدن مقصود یکی است                   وانچه برجاست شبه یا میناست

خلوتی خواه کز اغیار تهی است             دولتی جوی که بی جون و چراست

هر گلی علت و عیبی دارد                       گل بی علت و بی عیب خداست    


ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1387ساعت 16:45 توسط مریم| |

هوالحق

گر بر کنم  دل از تو و بردارم از تو مهر                    آن مهر بر که افکنم آن دل کجا  برم

                                                                                                                  

 

نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 19:39 توسط مریم| |


قالب وبلاگ : فقط بهاربيست